گفتم، گفت ...
... اين گروه (انجمن حجتيه) در ظاهر به امام زمان (عج) ابراز علاقه شديد ميكنند امّا اصل مترقي انتظار را كه براي سازندگي و آزادگي شيعه است، طوري ترسيم ميكنند كه گويي بايد در انتظار بود و اقدامي انجام نداد تا امام زمان (عج) ظهور و همه مشكلات را حل كند و حتّي معتقدند بايد فساد بيشتر شود تا در فرج ايشان تسريع شود. (به نقل از دبير مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم، آيت الله موسوي تبريزي، روزنامه مردم سالاري 5/6/81)
گفت: حجتيهايها فساد ميكنند تا امام زمان بيايد.
گفتم: البته اين درست است كه ما فساد ميكنيم. قبلاً هم 25 سال پيش فرموده بودند همين را. امّا حالا ...
گفت: حالا چي؟ يعني نظرت عوض شده؟
گفتم: نه، بالاخره همان حجتيهاي هستيم ...
گفت: پس چه مرگت شده؟
گفتم: هر چي دنبال فساد ميگردم كه بكنم، پيدا نميشه!
گفت: چرند نگو. اين مملكت پر شده از فساد.
گفتم: زبانت را گاز بگير مرتيكه! فساد چيه؟ توي اين مملكت امام زمان؟
گفت: حالا كه چي؟
گفتم: خواستم برا ظهور آقا برم دنبال رقص و موسيقي و دانس و عشق و حال، ديدم همهاش حلال شده و ديگر فساد نيست.
گفت: كي گفته؟
گفتم: آقاي صانعي و آقاي معرفت
گفت: خوب، برو خانوم بازي.
گفتم: بازي با آن عفيفههاي محترمه كه به فرشتههاي بهشتي گفتهاند زكي، فساد نيست كه.
گفت چطور مگه؟
گفتم: بحول و قوه الهي و لطف آيت اللهي، «ولو به اشاره»، عفيفه محترمه حكم زن حلال پيدا ميمند و باقي قضايا.
گفت: خوب، جان بكن يك راه ديگر پيدا كن.
گفتم: قبلاً ربا و هيزي و زنا و غنا و ... فساد بود كه حالا همهاش صلاح شده. نه عيبي دارد و نه ايرادي، آقايان هم همهاش را ميگيرند و ميكنند.
گفت: حالا دست روي دست نگذار. فسادي، گناهي، چيزي بالاخره هست كه بكني. وگرنه آقا نميآد ها!
گفتم: دستم به دامنت. تو يك راهي نشان بده.
گفت: هنوز زنا با ننه و لواط با پدربزرگ حلال نشده. بگيرش تا درنرفته.
گفتم: داره حالم به هم ميخوره ...
گفت: خانهدار و بچهدار، زنبيل رو وردار بيار ... (مثل سبزي فروشها داد ميزند)
گفتم: حضرت آقا، قباحت داره، اين جور داد نزنيد.
گفت: از ما گذشته بچه جان. خداوند متعال انشاء الله با انوار قدسيهاش مرحمتي ميفرمايد و با نظر لطفش ما را ... (مثل آخوندهاي قديمي حرف ميزند).
گفتم: پس حالا كه جناب عالي جِفّت خانه (خانه عفاف) را اداره ميفرماييدو به زودي دانسينگها (خانه رقاص) را افتتاح خواهيد فرمود، بعونه تعالي، و تعجيل در فرج را به تأخير مياندازيد، من رفتم كه رفتم ... بي وفا.
گفت: كجا به اين زودي؟
گفتم: ميروم خانه عفاف سالمندان ، با شركت پدربزرگها و مادربزرگها راه بندازم، تا بلكه گناهي كرده باشم و ...
گفت: دهن كثيفت رو ببند، نادان.
گفتم: دهنم رو ميبندم امّا براي مبارزه با شما خانه عفاف سالمندان را باز ميكنم. (و شروع كردم به هوار كردن: ننهدار و بابادار، زنبيل رو وردار بيار ...)
گفت: بگيريدش اين گنهكار را، فتنه است ...
... و گرفتندم.
نتيجه اجرايي: چون كار ديگري نمانده كه حجتيهايها بكنند، احتمالاً مثل همان وزارتخانهها و نهادهايي كه در آنها نفوذ كردهاند، در خانههاي سالمندان هم نفوذ ميكنند و كارت دعوت براي فرزندان آنها ميفرستند.
نتيجه فوق اجرايي: از آنجا كه آقايان به شدت مخالف حجتيهايها هستند، نفوذيها را شناسايي و اخراجشان ميكنند و خودشان عهدهدار تأسيس و توسعه خانههاي عفاف سالمندان ميشوند.
... و خدا ميداند كه حجتيهايهاي دربهدر، بعد از آن به كدام در ميزنند.